سلام به همه دوستان عزیز
واقعا از همه معذرت می خوام خیلی گرفتار بودم
من تنبل هم شدم
شب بی داری های قبل را حالا با زیاد خوابیدن دارم جبران میکنم
سعی میکنم بیشتر اکتیو باشم
و همین روزها آپ میکنم
بچه ها امشب شب تولدم بود
خیلی بهم خوش گذشت
یک شام رومانتیک ۲ نفره جای هیچکی هم خالی نبود( شوخی)
در یک رستوران باحال ( تیریپ شمع و لاو ....)
کادو وای دیکشنری از نوع دیجیتال
وای بعد هم خونه یک چای دو نفره
ولی دیگه بعد نداره ها ...... !!!!!
من تولدی هستم تا فردا .............................
من آدم مهمی هستم همه به من زنگیدند و تولد تبریک گفتند .....
دوستان دوستون دارم
سلام
در زمان ما نه موبايل بود نه sms نه ايميل نه ....
خلاصه واقعا افتض بود
فقط پست بود و تلفن....
و من بالاخره تصميم خودم را گرفتم و روي يه كاغذ با حرف برگردان نوشتم
I am waiting for you
Wednesday 6 :00
4 تير
Tofan
هميشه خودم را توفان مي ناميدم
و پست كردم
و اما هفته بعد هر چه منتظر تلفن ماندم هيچ خبري نشد كه نشد
خداي بزرگ ....
و چه فكرهايي كه به سرم ميزد . ميگفتم چقدر بي معرفته
و يا اينكه مي خواسته تلافي اين چند ماه را بكنه و آخرين
چيزي كه به سرم زد اين بود كه اون مي خواسته منو امتحان كنه
اين انتظار يكماه به طول انجاميد تا اينكه يه روز عصر كه مامانم خونه
بود حتي نيلوفر هم بود زنگ زد و من نتونستم باهاش صحبت كنم و باز .....
و چون پسر تيز هوشي بود و من در نامه روز چهارشنبه را
مشخص كرده بودم ساعت شش عصر چهارشنبه همان هفته
زنگ زد البته حالا ديگه مرداد ماه بود و مامانم دوره زنانه اي
با دوستاش داشت كه چهارشنبه ها بود و من توانستم
باهاش صحبت كنم
و با اعتراض من و معذرت او و اينكه تقصير خودم بوده ...
چون كه اشتباه نامه را فرستادم و بعد از يك ماه مهدي
نامه منو خيلي اتفاقي در دانشگاه در قسمت نامه هاي
رسيده براي دانشجويان ديده بود و ...
كلي وجدان درد گرفته بود كه اين دختر بيچاره چه فكري كرده و و و
و بعد از چند دقيقه بحث كمي خيالم راحت شد ...
و با یک بي خيال قضيه تمام شد و
من پرسيدم خوب حالا ميخواهيد چي بگوييد من منتظرم
به حرفهاي شما را گوش بدهم
و او گفت تو نميدوني من چي ميخوام بگم ؟
و (طبق معمول همه خانمها هنگام آشنايي ) منم گفتم
من از كجا بايد بدونم
و رك و پوسكنده گفت
من از شما خوشم مياد...و ميخوام كه گاهي با هم حرف بزنيم تلفني و ...
و ادامه داد
زندگي دانشجويي براي من كه عادت و علاقه به خانواده ام دارم
سخته و اينطوري تحملش كمي آسان تره
(من پيش خودم گفتم) همش فكر خودشه چه مغرور
من گفتم بحر حال كمي فرصت ميخوام و اون گفت
پس براي اينكه بتوني بهتر تصميم بگيري
تو اين مدت من هر هفته همين موقع بهت زنگ ميزنم ...
نميدونستم چي كار كنم فقط گفتم10 دقيقه قبلش تك زنگ بزنه ...
مدت فكر كردن من خيلي زياد طول نكشيد
ازش خوشم اومد چون چند تا پسري كه اومده بودند
جلو و بخواهند از من درخواست دوستي كنند
خيلي قربون صدقه ميرفتند و چشمات قشنگه و تو تكي ..
اگه بگي نه من ميميرم
از اين حرفها
ولي مهدي فقط گفت من از تو خوشم مياد
و اينكه يه جوري گفت كه اگه بگم نه .. خيلي هم مهم نيست و
همين منو بيشتر تحريك كرد.....
چند تا چهارشنبه به من زنگ زد بين ما حرفهاي عادي رد و بدل شد
در مورد درس و امتحانها
واينكه اون گفت واحد تابستانه افتضاحه و دانشگاه خلوته و.....
و من گفتم كه ميخوام هفته آخر شهريور تولد بگيرم
و اون گفت كه آن زمان ترمش تمومه برميگرده و ميتونه بياد
اون هم 15 شهريور اومده بود
من تمام كارها را انجام دادم ..و چون فيلم برداري
خيلي مد بود دوربين هم كرايه كردم (اون موقع خبري از هندي كم
يا ديجيتال و اين حرفها نبود )
شب وقتي همه آمدند از جمله مهدي
و داداشش و خواهرش( فقط جوانها بودند)
مهدي گفت من فيلم ميگيرم و بعد هم كمي كه
فيلم گرفت زود رفت خونه و دوربين خودش كه خيلي
پيشرفته تر از مال من بود آورد
تا با اون فيلم بگيره و كلي زحمت كشيد ( خودشو تو دلم بيشتر جا كرد)
يه چند باري هم با هم رقصيديم ...
يه تيكه فيلم تكي هم از رقص من گرفت
و من هميشه از تنها وسط رقصيدن بدم ميامد
ولي فرصتي بود كه 10 دقيقه بي درد سر به من نگاه كنه......
اون وقتا خيلي به من خيره ميشد كه حتي يه بار اينقدر
تابلو بود كه مامانش ديد
2 روز بعد با هم به باغ يكي از بستگان
دعوت بوديم و اون روز اوج نگاه هاي اون بود و
اون هم داشت وابسته ميشد.....
ولي متاسفانه روز 29 شهريور براي انتخاب
واحد به اصفهان رفت....
و براي روز 31 شهريور قرار تلفني داشتيم
و من قول دادم كه ديگه تكليف آقا را مشخص كنم....
دوستان عزيزم سلام از اينكه مدت زيادي نتونستم آپ كنم
ببخشيد راستش ارشيا داشت دندون در مي آورد و اينكه
دختر خواهرم داشت ميرفت كانادا و در گيري ها زياد بود
معذرت معذرت معذرت
عزيزان گفتم كه مهدي پسر عمويي داشت كه مدتي به
من گير داده بود البته من نمي دانستم و با دختری از
آشنايان كه دوست من هم بود شرط بندي كرده بود كه
با من دوست بشه.....
و اون دختر گفته بود محاله و حالا پسر عموي مهدي
ميخواست محال را ممكن كنه و روزي اون دختره اومد
و به من گفت :
تو كه با مهرداد ( برادر مهدي ) دوست بودي چرا به ما
نگفتي
من 1576 عدد شاخ رو سرم سبز شد و گفتم كي گفته
و اون گفت خود مهرداد به پسر عموش گفته
و من كه علامت هاي تعجب روي سرم سبز شده بود
و هزار سوال بي جواب داشتم از طرفي از دست
مهرداد هم عصباني بودم....
نميدونستم مهدي داره زياد ابراز علاقه میکنه و درخواست
ميكنه ؟ چرا مهرداد ميگه با من دوسته ؟!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟!
خلاصه اين سوالها ماند تا برنامه ميمند...
در ميمند من مهرداد را كنار كشيدم تا ازش سوال
كنم ازیک طرف نميخواستم زود قضاوت كنم كه مثل
اون دفعه بشه از طرفي هم بايد نشون ميدادم كه
ازين كارش ناراحتم
مهرداد تاييد كرد كه گفته با من دوسته ولي گفت
ترجيح ميده كه اين موضوع را مهدي براي من توضيح بده
و اون روز نشد من با مهدي صحبت كنم ولي فردا
عصر مهدي به خانه ما تلفن زد و جريان را اينگونه شرح داد
كه پسر عموش به مهرداد گفته سر دوستي با من
شرط بندي كرده و مهرداد هم كه پسر عموي شر
و شورش را ميشناخته براي اينكه براي من دردسر
درست نكند اينطوري گفته كه پسر عمو بي خيال من
بشه و اينطور هم شد
منم بهش گفتم اون اجازه نداشته در مورد من اينطوري
بگه من تا حالا دوست پسر نداشتم برا اينكه كسي
حرف برام در نياره حالا اون اين كار را نبايد ميكرد من
هم بلدم از خودم و اراده خودم دفاع كنم و بد تر از
پسر عموي ترا هم پيچوندم ( ولي يكمي حالا خالي هم
اضافه اش كردم ) و وقتي اينو گفتم ( البته كمي
منظور دار بود حرفم ) مهدي خودشو كمي جمع
كرد و بعد ها بهم گفت كه تو دلش به من گفته : ميبينيم
و البته كاش نگفته بودم چون كار خودمو هم سخت كردم......
چند ماه بعد مهرداد به پسر عموش گفته بود
كه دروغ گفته و .......
ارديبهشت گذشت و فصل امتحانها رسيد من اول دبيرستان
بودم
و تابستان فرارسيد
اما چه تابستاني هم من بايد برا كنكور اماده ميشدم
( كه نشدم ) هم مهدي واحد تابستانه گرفته بود
گاهي به بهانه هاي مختلف زنگ ميزد و من ميگفتم
كه زنگ نزنه
البته دلم ميخواست بزنه !!!
تا اينكه براي تاسوعا عاشورا به شيراز آمد و در باغ
براي بار 10 به من آدرس داد تا براش بنوسيم كه كي
زنگ بزنه كه تنها باشم
آخه من اكثرا تنها نبودم ! ميدونيد چرا ( چون مامانم
كار تمام وقتش را ول كرده بود كه 4 چشمي مواظب
من باشه ) دلشون نميخواست من ادامه دهنده
راه نيلوفر يعني دوستي با پسر بعد ازدواج باشم
( چقدر هم نبودم .. ؟؟؟؟!!!!!!) ... و من بيچاره برام
زندان ساخته بودند
خيلي حساس بودند.....
و خيلي تيز
در دفعه ديگه براتون از تولدم ميگم و آغازه ..........
...
گفتم كه نگار بلافاصله مهدي را شناخت اما گفت :
كه مهدي كه تو ازش تعريف ميكني و پسر معروفي است
و شيوا دوست ترا بدبخت كرده برادر نداره و اصلا دانشگاه نرفته
من متعجب شدم خلاصه
اين مساله براي من جالب شد و با نگار قرار گزاشتم تا
عكس مهدي خودمون را بهش نشان دهم
فرداي آن روز من يكي از عكسهاي دستجمعي كه مهدي واضح افتاده بود
برداشتم به بهانه نوار گرفتن با بابام به خانه نگار رفتم نگار با ديدن
عكس گفت : نه و تو اشتباه میکنی اين اون مهدي نيست و من شوك شدم
چقدر در مورد اون بد فكر كردم
واي خدا منو ببخشه...
حالا چي كار كنم
نظرم در یک لحظه نسبت به او عوض شد
تمام تعريف هاي خانواده و دوستان و فاميل از مهدي توي سرم چرخ ميزد
نميتونستم خودم را ببخشم
اما تصميم گرفتم هيچي نگم و آروم آروم رفتارم را تغيير بدم
ولی مطمعنا نمی تونستم و چون حالا هم خودم را گناه کار میدونستم
هم مهدی یواش یواش داشت تو دلم جا باز میکرد
ارديبهشت فرا رسيد و موسم گلاب گيري شهر ميمند بود ما هر سال به آنجا ميرفتيم
و در جلسه آينده براتون از ميمند و اتفاق هاي اونجا ميگم
فقط بگويم كه مهدي پسر عمويي داشت كه من يه بار در مدرسمون ديدمش
و همسن برادر مهدي بود...
در جلسه ديگه يادم باشه اول از پسر عموش براتون بگويم
به همين منوال يك سال گذشت تا اينكه يكبار به اتفاق خانواده
مهدي به باغ ميوه اي كه آنان در خارج از شهر داشتند رفتيم.
اتفاقا نيلوفر و زاوش هم تازه ازدواج كرده بودند و همراه ما
بودند در اين باغ رودخانه اي رد ميشد و هنگام ظهر
وقتي مشغول آب تني در اين رودخانه بوديم
...
...
اين دو خط بالا يي يعني آبتني
قبلا هم گفتم خانواده مهدي خيلي با احترام به هم رفتار
مي كردند و مثلا خواهر شش سالشون را هم با لفظ خانم
صدا ميزدن ( اين را داشته باشيد )
در حين آب بازي مهدي يك خرچنگ پيدا كرد اون را گرفت
و اومد نشون من بده اونو ناگهاني پرت كرد طرف من
من از ترس جيغ زدم و گفتم خيلي خري و بخاطر جيغ
همه ساكت شدند و كلمه خيلي خري را بابا و مامان
مهدي هم شنيدند
واي خيلي بد شد ما هنوز اينقدر با هم صميمي نبوديم كه
اسم كوچيك هم را صدا كنيم چه برسه به اينكه .....
خلاصه خيلي خيلي ضايع شدم
بعد از گذشت چند ماه پدر مهدي اون باغ دور را فروخت
و يك باغ كوچك نزديك شهر خريد اين باغ ساختمان زيبا و
استخر توپي داشت البته دارد چون هنوز ازش استفاده ميكنيم
ديگه اون زمان نيلوفر از ايران رفته بود
بعد از خريد اين باغ رفت و آمد ما با خانواده مهدي خيلي بيشتر شد
هر جمعه پدر مهدي به ما و خانواده خواهرم زنگ ميزد
و به باغشان دعوتمان ميكردند
و خلاصه جوجه كباب و استخر و واليبال از اتفاق هاي
هميشگي آن جمعه ها بود
تا اينكه يك روز خواهرم دوستان ديگر خود را به باغ اوردند آنها دختر ي
به نام نگار داشتند و كه دختر بسيار خوبي بود
اتفاقا آن روز مهدي شيراز نبود و ( گفتم كه دانشگاهش اينجا نبود )
و من با نگار دوست شدم و براش از پسرشون كه دانشجو هست گفتم
در ضمن گفتم كه از اون بدم مياد و چرا بدم مياد
....
نگار اكثر پسر دختر هاي معروف شهر را ميشناخت
و مهدي را هم شناخت و واقعيتي را براي من روشن كرد....
که در
آپ
بعدی میگم
اون روز روز جالبي بود ...
پسر صاحب باغ نامش شهرام بود
و خيلي از من خوشش ميو مد
و مهدي هم از روي حسودي مرتب پشت سرش
جلوي من مسخرش ميكرد
( البته از حق نميشه گذشت كاراش كمي مسخره هم بود )
حالا تصور كنيد به من چقدر داشت خوش ميگذشت
به حساب خودم با مهربوني که با شهرام ( پسر صاحب باغ )
می کردم حال يه پسر سوسول پولدار دودره كن را ميگرفتم
داشتم با خواهرم و مامان مهدي تو حياط ظرف ميشستيم
كه شهرام اومد و ديد و سراسيمه پريد تو اتاق باغ
و گفت مامان نغمه خانم دارند
تنها همه ي ظرفها را ميشورند بيا بيا ازشون بكير
و اين جالب بود چون من تنها نبودم .....
و انگار مثلا من اصلا نبايد كار كنم داشت خودش را ميكشت
و خلاصه مهدي براي اين بيچاره دست گرفته بود
و من تا ميومدم تكون بخورم
ميگفت نه نغمه خانم دارند تنها از زمين بلند ميشند
نغمه خانم دارند تنها نفس ميكشند نغمه خانم .....
و وقتي واليبال بازي ميكرديم كمي بارون اومد
و خيس شديم
شهرام دويد زود شومينه را روشن كرد و
گفت نغمه خانم سرما ميخورند
ديگه اينم شد موضوع بعدي
خلاصه تا شب موقع رفتن كه ديديم ماشين خواهرم اينها تميز تميزه
نگو شهرام اونو تميز كرده بود ......
البته من از اين مدل پسر ها خيلي بدم مياد ( چاپلوس )
ولي براي اينكه لج مهدي را در بيارم ازش تعريف ميكردم
بيچاره مهدي .......
من چقدر در مورد اون بد فكر كردم يك سال.................
سلام
نیلوفر راست میگه استخون خودش خشکه ....
منم حرفایی میزنما
در ادامه ......
اين مهدي همان مهدي دوست ما بود همه از اين پسر بد ميگفتند
و ميگفتند بار اولش نبوده به بهانه دوستي و ازدواج اين بلا
را سر دختر هاي بيچاره مي آورد.....
آه ...
يعني امكان داره پسري كه همه تعريفش ميكنند
واي بر او
چقدر پست و چشم سفيده ...ازش متنفرم
اون زمان اين چيزها خيلي بد بود و همچين پسري
واقعا از نظر همه پست بود
مثل الان نبود كه همه چيز عادي شده
اينقدر ازش متنفر بودم كه اگه ميفهميدم جايي هست نميرفتم
تا عيد سال بعد كه مادر و پدرم رفتند مشهد و
من مجبور شدم كه با خواهرم اينها باشم و تقريبا اون
را هر روز ديدم و انزجارم را گاهي با چشم نازك كردن
و احساس بيتفاوتي كردن به اون نشون ميدادم
ولي او تمايل داشت با من صحبت كنه و ميفهميدم
كه با نگاهاش اظهار علاقه ميكنه
باخودم ميگفتم " حالا نوبت منه حتما ميخواي
منو گول بزني خيال كردي من گول نمي خورم "
" فكر كردي چون پول داري ميتوني هر كسي را گول بزني "
گاهي هم تو حرفام اسم شيوا را مي آوردم مثلا ميگفتم
آدم نبايد مثل دوست من شيوا ساده باشه و ...
و اون تعجب ميكرد حتي يادمه 13 به در با هم
رفته بوديم باغ يكي از دوستان و من به اون گفتم
شيوا را ميشناسي
و اون گفت نه چرا بايد بشناسم
و من بهش گفتم " جون عمت "
در مورد اين 13 به در بايد مفصل تعريف كنم
خوب دوستان عزيزم سلام
با ادامه داستان با شما هستم
كم كم رفت و آمد خواهرم اينها با خانواده مهدي زياد ميشه اينقدر كه
دوستاي نزديكي مشوند و شوهر خواهرم در تمام كارها با پدر مهدي
مشورت ميكرد و پدر مهدي با شوهر خواهرم درد و دل ميكرد
با هم مسافرت مي رفتند و و ....
و ما نيز گاهي در جمع آنها دعوت بوديم ما يعني من پدر و مادرم
اين خانواده مهربون و احترام گزار بودند
بچه هاي خود را حتي با لفظ آقا و خانم صدا ميكردند
من آن زمان يك دختر 9 ساله بودم و همبازي پسر دوم خانواده
كه 2 سال از من بزرگ تر بود بودم
در آن موقع فقط ميدانستم كه آنها پسري دارند كه در تركيه است .
جنگ بود و حمله هوايي گاهي تو زيرزمين خونه خواهرم همگي
جمع ميشديم روزگار خوبي بود
فقط من اون زمان كمي از بچه هاي اين خانواده ميترسيدم چون
چشماشون را گرد ميكردند و حالا ارشيا هم همينجوريه
جنگ تمام شد مهدي پسر بزرگ اونها برگشت
اينقدر اونموقع بچه بودم كه مهدي را به ياد نمي آوردم يعني تو
حال و هواي خودم بودم
تا اينكه مهدي دانشگاه قبول شد و رفت اصفهان من هم سوم راهنمايي
عيد بود و من تيپ زده بودم جوون بودم يه كمي هم خوشكل رفتيم خونشون
مهدي هم تيپ زده بود داشت ميرفت پارتي و تلفن هم از دستش نمي افتاد
البته ناگفته نماند خوبي نجابت و سر به زيري و پاكي و مهربوني !!!!
مهدي زبانزد همه بود از جمله خواهرم
و همه از خوبي او ميگفتند
منم اون موقع سينتي سايزر( ارگ) ميزدم و برا خودم ديگه
يواش يواش اسنادي بودم
مهرداد داداش مهدي ازم خواست تا ريتم براش رو ارگش بسازم و
دستگاهش تو اتاق مهدي بود
اون بار اولين بار من وارد اتاق مهدي شدم
اتاق دنجي آخر خونه بود كه درب به يه حياط كوچك داشت برا خودش سرويس
مستقل هم داشت يك تخت چوبي با يه كتابخونه و يه ميز تحرير
مثل اتاق بچه مثبت ها....
اون روز نظر من كمي به اون پسر قد بلندي كه لاغر بود باا صورت استخوني
و موهايي كه پشتش بلند بود جلوي آن طاقي ( البته مد بود ) جلب شد...
آخه ميگفتند با اينكه 3 سال تركيه بوده ولي خيلي نجيبه ...!!!!!
شلوار مشكي پيرهن مشكي كت سفيد با شال پاپيون
سفيد ( گفتم كه داشت ميرفت پارتي )
جالب اينجا بود من هم تيپ پسرانه زده بودم و كت شلوار با پاپيون زده بودم......
همون موقع ما يك عروسي دعوت شديم و خواننده اون عروسي
به من شماره تلفن داد و بعد ها فهميدم مهدي هم اين صحنه را ديده
يك سال گذشت .... در مدرسه ما دختري بود به نام شيوا كه اخراجش كردند
چون حامله شده بودو پسري كه اون را حامله كرده بود نامش مهدي بود
من كنجكاو شدم از دوستاش پرسيدم وقتي فاميل اون پسر را بهم گفتند
انگار تمام استخوانهام خشك شدند چون.....
قرار بود داستان آشنایی ام را با شوهرم بگم
البته داستان در مقایسه با نیلوفر مثل تفاوت اتوبوس دوطبقه
میمونه به مموری کارت دوربین عکاسی
خوب از چرت و پرت بگزریم
شوهر خواهر بزرگ من یه خواهر داشت که از طریق خواستگاری
سنتی با آقایی ازدواج میکنه...
و در مراسم عروسی خواهرش به طور اتفاقی با آقایی دوست
میشه که پسر عموی داماده و
و من نمیدونم بر اساس کدوم قانون ریاضی این دو نفر با هم دوست میشن
چون حتی یک وجه مشترک هم ندارن.....
نه از لحاظ سن نه اخلاق نه ایمان نه شیوه زندگی
اما دست بر قضا چقدر هم با هم صمیم میشوند
و این آقا ۴ تا بچه داشته که یکیشون ( پسر اولش) را از ترس جنگ و سربازی
می خواسته بفرسته آمریکا که ترکیه موندگار میشه
( حتی ویزای آمریکا را برا پسرش
میگیره ولی چون بهش زیاد علاقه داشته دلش نمیاد و میزارتش
ترکیه که بتونه راحت تر ببیندش و میاد ایران )
و ما هم از همین طریق با این خانواده آشنا میشیم
یعنی خانواده پدر مهدی ....
بقیه جریان برای بعد
افسون گفته بود خسته نباشم با آپیدن
منم تصمیم گرفتم یه چیزایی از خاطرات بامزه ۱۰ الی ۱۲ سال
پیش خودم بگم .آشناییم با شوهرم
از دفه دیگه شروع میکنم
مدتی که نیلوفر اینجا بود خیلی بهم خوش گذشت
مرتب برنامه تفریحی بود
مادر و پدرم هم که خیلی خوشحال بودند به قول
دختر خواهرم در ...شان عروسی بود
البته این را برا خنده میگه
نگید بی ادبما
الان شوهره میاد بی شام خاک بر سرم ( حا لا نه هر شب شام داره )
خدا واقعا عمر بده به این انسانهای خیرخواه که فست فودهای
متنوع را افتتاح میکنند
اگه نشد پنیر هندوانه
البته هنوز کمی سالامی گوشت خوک از اونهایی که نیلی برام آورده بود دارم....؟؟؟!!!!
از آلمان کالباس آوردن هم جالبه ( آخه من شکمو ام )
بعد از مدتها...
چقدر دلم برا همتون تنگ شده بود
ساعات خوشی را با نیلوفر و شوهر و دخترش داشتم
این هم عکسهای ارشیا
فقط نظر بدین
البته واقعا اگه زشته بگیدا ناراحت نمیشم
نمی دونم چرا آدمها باید روزهای گرم بیدار باشند شبها که هوا
خوبه و آسمون هم قشنگه بخوابند
مسخره نیست
خلاصه من که شبها تازه سر حالم
چند تا خبر
خبر خوب
نیلوفر عزیز من ۴ روز دیگه میاد و بعد از ۲ سال دوباره میبینمش
ایندفعه با شوهرش و پروانه قربونش برم
وای که نمیدونید چقدر خوشحالم
خبر بد
این که روز اول میروند خونه مادر شوهرش
و این یعنی با لب تشنه لب آب رفتن و نخوردن
خبر خوب
مدیکال ما تا چند روز دیگه میاد....
راستی نگفته بودم ما برا کانادا اقدام کردیم
خبر بی تفاوت
مهدی و ارشیا هر دو پیش هم خوابیدند و هر دو خر خر میکنند
خبر بد
الان ارشیا بیدار میشه هم مامیش پره هم شیر میخوات
امروز روز مادره و روزي عزيز كه همه جا و همه چيز بوي مهرباني ميده
شوهر ها با خانمهاشون مهربونند حتي اگه خانمه دادو قال راه بندازه و مثلا
بگويند :(( جاري ام لباس ۳۰۰ هزار
تومني خريده !!!)) و يا (( مادرت ديروز زنگ زد .... گله گزاري !!!!)) بازم ميگويند عزيزم روزت مبارك ....
گل فروشي ها كلي شلوغند ....
واي طلا فروشي ها
ديروز كه تو طلا فروشي شوهرم ايستاده بودم منتظر ...
يه مردي دسته چك در آورد و يه سرويس واسه زنش خريد ۳ ميليون بعد
گفت ( حالا خدا كنه به چشش بياد ) عين خيالش هم نبود و
همان موقع يه آقاي مودبي هم اينقدر طلا ها را زير رو كرد تا يه انگشتر اتمي
پيدا كرد ۹۰ هزار تومن و انگاري داره خيلي خيلي پول ميده ... يعني اين
آخرين توانش بود واقعيتش دلم سوخت ولي فهميدم تازه اين پولدارشه....
خيلي ها تبريك هم به خانمشون نگفتند چون نداشتند و خجالت كشيدند
كه ياداورش كنند
خدا عجب دنياي جالبي است
البته بعضي وقتا يه تبريك يا يه كارت يا يه گل شايد ارزشش
خيلي بيشتر از صد تا سرويس طلا يا صد تاماشين و ال و بل باشه
بد به حال من كه هنوز بهم تبريك هم نگفتند
البته امشب.....................
چون آقا تا حالا داشته به امر سرويس دادن به آقايون جهت خريداري
كادو برا خانمهاشون ميرسيده
ارشيا هم كه هنوز فينگيله
اصلا مامان سرش نميشه
حلا ميخواستم اينو بگم بعد از ۲۰ و اندي سال ( البته اندي اش خيلي هستا )
تازه فهميدم مادر چيه
حلا كه شيرش ميدم و رو قلبم ميخوابونمش
خيلي به من احتياج داره.............
ولي تا كي ۱۰ سالگي يا بيشتر ۲۰ سالگي
ولي بالاخره روزي ميرسه كه مادر ميشه براش يه نفر كه بزرگش كرده دستش درد نكنه
ميخواست نكنه حلا هم كه زحمت كشيده منت نزاره
البته يه جورايي راست ميگه ولي چقدر دلگيره
كاش بزرگ كه ميشدن شب بيداري ها اذيت ها زحمت ها را مي ديدند
من امسال مادرم.... احساس قشنگي است
دلم ميخوات داد بزنم
همه دنيا را خبر دار كنم
من خوشحالم
و مادرم را امسال بيشتر از هر سال ديگه ميپرستم
مادر من و مادرهاي مهربان دنيا روزتان مبارك
اگر چه كه ۳۶۵ روز هم براي اختصاص دادن به تشكر و تقدير از مادر در سال كم است



